رای سبزمان را پس خواهیم گرفت

دیروز 5 بعد از ظهر انقلاب
امروز 5 بعد از ظهر ولی عصر
فردا، همیشه، همه جا.

دوستان گرافیست بشتابید

از همین جا از دوستان گرافیستم عاجزانه تقاضا می کنم یک سربرگ، لوگو گرام و مهر ـ که بدیهی ترین جزییات یک سند دست چندم اداری هستند ـ برای مرکز محترم آمار ایران طراحی کنند تا از این به بعد روی برگه A4، مهم ترین آمار کشور را که قرار است مورد استناد رییس دولت محترم قرار بگیرد و به ان میلیون بیننده نشان داده شود، پرینت نگیرند.

* همه سیاحتنامه هایی که درباره ایران توسط جهانگردان صاحب نامی مثل وامبری و … نوشته شده اند، بما نشان می دهند که اگر امروز ما در تلاشیم که خودمان را با دروغ حفظ کنیم، این خلق حال بهم زن پست، ریشه ای 400 ساله و 500 ساله در جان مان دارد. همین امروز صبح هم تعداد زیادی همچنان مشغول دروغ زنی و خودفریبی درباره نتیجه مناظره دیشب هستند.

رای می دهم به عنان داری از خشم

به میر حسین موسوی رای می دهم، به خاطر اینکه حس می کنم به اندازه کافی دچار آدم های رنجه در چنگال خشم هستیم، توی خیابان ها، وقتی دایم آدم ها به روی هم قفل عصایی می کشند و توی ترافیک زیر آتش تابستان فحش ناموسی و کشدار می دهند
وقتی پلیس و مردم از پاچه هم با حس و حالی از ترس و دریدگی آویزان هستند
وقتی بچه ها به راحتی به پدر و مادر خودشان فحش می دهند و پدر و مادر بقیه را خوب دست مالی می کنند
وقتی اصلا با خلاء افرادی از جنس احمدی نژاد مواجه نیستیم، افرادی رها شده در چنگال خشم خودشان.
به میرحسین رای می دهم چون عقیده دارم که یک هنرمند، یا به قول توکا نیستانی کسی که تلاش کرده نقاش و معمار و غیره باشد، در نابود کردن و ریختن عجول و سر به هوا نیست.
یا کسی که تلاش کرده هنرمند باشد، بی شک چشمی تیزتر از بسیاری از مردم دارد، و راه ظریفی را برای بیان خودش برگزیده است.
همچو اویی در فضایی تنفس کرده که بجای بوی تیروز و صدای بهم خوردن مهره های تسبیح، انسان محور بخش بزرگی از خلاقیت ها روی زمین است.
من به میر حسین رای می دهم.
با وجود لرزش در صدا،
و همراهی با حسین حاج فرج دباغ در انقلاب فرهنگی،
چون فکر می کنم او کمی بیشتر از بقیه از گذشته فاصله گرفته و انسان نویی شده.
شاید به خاطر همان نشست و برخاست با هنرمندان باشد، در مدت زمانی که دوستان مشغول مبادله اره و تیشه با خون آشام ها بوده اند.
مرتبط:
رای می دهم
این قطار خالی
مگر انتخاب دیگری هم وجود دارد؟

همه آن چیزهایی که از این مرد یاد گرفتم

بسم الله الرحمن الرحیم
زادروز همایون حضرت پیامبر بزرگ اسلام (ص) و فرزند والاگهرش حضرت امام صادق (ع) را به ملّت شریف ایران و همه دوستداران حق و فضیلت شادباش می گویم و در آستانه سال نو، روز و روزگاری سرشار از شادابی و پیروزی را برای همه هموطنان عزیزم و همه کسانی که به صلح در جهان و کرامت و حرمت انسان در هر جا باور دارند آرزو می کنم.
سی سال از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی که هزینه ای سنگین برای آن پرداخته شده است می گذرد و ملت بیدار ایران بحرانهای بزرگی را با پیروزی و سرافرازی پشت‏سر گذاشته است و دست آورد های بزرگ معنوی و مادی او در این دوران کم نیست ولی تا رسیدن به اوج آرمانهای بلند تاریخی خود راه درازی در پیش دارد که به لطف الهی و بیداری و استواری و همت فرزندان دلیرش برای رسیدن به آنها امیدوار است.
بنیانگذار نظام جمهوری اسلامی حضرت امام(ره) در تبیین نظری و عملی این نظام همواره رأی مردم و حضور فعال و مسؤولانه آنها در صحنه را اصل می خواندند و جریان انتخابات آزاد و سالم در جمهوری اسلامی را به ضرورتی اصیل و غیرقابل خدشه می دانستند.
اینک در آستانه انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری بار دیگر همه ما ایرانیان در برابر آزمایشی مهم قرار گرفته ایم، آنچه می تواند امید به آینده بهتر را زنده نگهدارد. حضور آگاهانه، مسؤولانه و فراگیر ملت است که هر مانعی را از پیش رو برخواهد داشت و من نیز در هر شرایطی نقش و وضع خود را جدا از نقش و وضع ملت شریف ندانسته و نمی دانم و در تمام دوران مسؤولیت رسمی و پس از آن ضمن تأکید بر آرمانهای والای انقلاب همچنان در راه تقویت جامعه مدنی و تبیین گفتمان اصلاحات در متن جامعه از هیچ کوششی دریغ نکرده و نخواهم کرد.
درخواستهای گسترده‏ی اقشار مختلف و وسیع مردم در سراسر کشور مرا بر آن داشت که با وجود همه مشکلات، تنگناها و موانع به عنوان نامزد این دوره از انتخابات اعلام حضور کنم. در حالی که پیش از آن گفته بودم که ترجیح من چنین است تا در موقعیتی غیر از مسؤولیت ریاست جمهوری دین خود را به مردم و کشور بپردازم و بر این باور بودم که دیگرانی که شایسته اند در عرصه حاضر و فعال باشند. بحمد الله قبل از من بزرگانی اعلام حضور کردند و اینک جناب آقای مهندس میرحسین موسوی هرچند دیر، آمادگی خود را برای نامزدی به طور رسمی اعلام کرده اند.
ضمن سپاس فراوان از همه محبت هایی که از دوستداران اسلام و ایران از جمله احزاب و تشکلهای مختلف و نخبگان و اندیشمندان و هنرمندان و بالاتر از همه از سوی توده های پرشور مردم در سراسر میهن عزیز نصیب من شده است و نشانه این شور پرشکوه را همگان در سفر کوتاه من به استانهای فارس، کهگیلویه و بویراحمد و بوشهر دیدند و بخصوص با تشکر از نسل جوان و بیداردل که شور و شعور تأمل برانگیز خود را بیش از پیش نشان دادند، اعلام می کنم که به یاری پروردگار همچنان و همواره در کنار مردم از عزت اسلامی، عظمت ایران و سربلندی ایرانی در همه حال و در همه جا در حد توان خود دفاع کرده و خواهم کرد. ضمن تأکید بر این نکته که همه ما باید میدان و عرصه انتخابات را از بازیگرانی که چشم به تفرقه نیروهای اصلاح طلب و خواستار تغییر دوخته اند بگیریم و همه تلاش خود را برای برگزاری انتخاباتی آزاد و سالم معطوف کنیم، انصراف خود را از نامزدی در انتخابات دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری اعلام می دارم، اما همچنان با همه توان با فعالیت مستمر و حضور در صحنه اجتماع لحظه ای از آرمانهای مردم و مسؤولیت خود در برابر آنان فاصله نخواهم گرفت. در این شرایط حساس و خطیر نکته هایی را یادآور می شوم:
1- حرکت اصلاح طلبانه که تباری روشن و پیشینه ای تاریخی دارد، حرکتی است مستمر که از متن جامعه (نه بالضروره از حکومت و قدرت) می گذرد. آرمانهای این حرکت در افقی قرار دارد که فاصله ما با آن کوتاه نیست، ولی آنچه باید به فوریت به آن اندیشید، ”تغییر سازنده“ در وضعیت کنونی کشور و در روال مدیریت آن است. در عین احترام به همه مسؤولان و دست اندرکاران امور و عرض خسته نباشید به همه آنان، می گویم که شیوه عمل و راهکارها و راهبردها (اگر واقعاً راهبردی وجود داشته باشد!) اکنون منجر به ظهور و بروز مشکلات فراوان و اساسی برای انقلاب، کشور و مردم شده است که رفع آنها نیز همتی بلند و شکیبایی فراوان می طلبد. بنابراین در این برهه حساس اندیشیدن به تغییر و تلاش برای تحقق آن، رسالت و وظیفه همه کسانی است که به ایران، به مردم و خواسته های مبرم آنان و به آرمانهای انقلاب می اندیشیدند.
2- وحدت و پرهیز از تشتت رأی و تصمیم برای همه کسانی که گذر از وضع فعلی و رسیدن به وضعیتی بهتر را باور دارند، امری ضروری و پاس داشت آن مقتضای خرد است.
3- هنگامی که گفتم «یا من یا مهندس موسوی» در عین احترام به همه عزیزانی که در عرصه انتخابات حضور داشته یا خواهند داشت، به این ظرایف نظر داشتم:
اولاً: به اهمیت انتخابات، ضرورت پیروزی در آن، لزوم تغییر وضع فعلی در جهت مصالح کشور و اصلاح در حد توان و امکان، یکپارچگی نیروهای تغییرخواه و پرهیز از مخدوش شدن ضرورت های فوق با طرح گفتمانهای متفاوت، (ولو یکسان در اصول) توجه داشتم و لذا با فرض آمدن جناب آقای موسوی نمی آمدم و حالا نیز نمی مانم.
ثانیاً: جناب آقای مهندس میرحسین موسوی دارای شخصیتی اخلاقی، آزاداندیش، متعهد به اسلام و انقلاب و مردم، از سرمایه های ارزشمندی است که در موقعیت های خطیر و حساس، صداقت و شایستگی خود را در خدمت به کشور و ملت نشان داده اند. همچنانکه برادر گرانقدرم، حضرت حجت الاسلام والمسلمین آقای کروبی نیز از نیروهای ارزش مدار، رنج کشیده پیش و پس از انقلاب، مخلص و شایسته است که همواره در خدمت مردم و انقلاب بوده اند و همچنین دیگر عزیزانی که آمدن خود به صحنه انتخابات را بزرگوارانه منوط به نیامدن من کردند، همگی بزرگواران شایسته اند.
ثالثاً: بر این باورم که جناب آقای مهندس موسوی، برای ایجاد تغییر در شرایط کنونی شایستگی لازم را دارند، هرچند ممکن است تفاوت ها و تمایزهایی در نظر و عمل وجود داشته باشد، اما مهم آن است که این عزیز نیز به آرمانهای انقلاب و ملت پای بنداند و از حقوق و آزادیهای بنیادین و حاکمیت مردم بر سرنوشت و مصالح ملی و حیثیت بین المللی کشور به جد دفاع کرده و می کنند.
رابعاً: حضور در انتخابات برای پیروزی است، نه یک تفنن پرهزینه و بر این باورم که ایشان زمینه کسب آراء و انتخاب از سوی مردم را دارند، البته در صورتی که همه ما هوشیارانه و واقع بینانه عمل کنیم.
خامساً: آنچه باید بیش و پیش از هر چیز مد نظر باشد، پیروزی اخلاقی است که اگر چنین باشد، نتیجه انتخابات هرچه باشد اخلاق مداران پیروز خواهند بود و شائبه رقابت بر سر قدرت برای من که همواره بر اخلاق تأکید داشته و دارم، امری است که همه تلاش خود را در رفع آن به کار خواهم برد. حال که جناب آقای موسوی به صحنه آمده اند، با اجتناب از هرگونه گفتار یا عملی که موجب تفرقه باشد، نیاز به ایجاد فضای شاداب وحدت و همدلی است. هر عملی که به تشتت آراء و اختلاف نظر خواستاران «تغییر» – در هر جبهه و جناحی که باشند- بیانجامد، در پیشگاه خداوند و نزد مردم قابل گذشت نخواهد بود.
من به حکم وظیفه اخلاقی و برای پرهیز از هرگونه پراکندگی در آراء و با ایمان کامل به توان و مرجعیت مردم که «میزان» رأی آنان است و باید آرائشان در حد امکان به نقطه واحدی سوق داده شود، از صحنه نامزدی انتخابات کنار می کشم تا به یاری خداوند تغییر و بهبود اوضاع بهتر و کم هزینه تر در دسترس قرار گیرد و با این کار می کوشم تا امکان بهره برداری سوء را از کسانی که پیروزی خود را در القاء اختلاف و نیز تشتت آراء در جبهه گسترده خواستاران تغییر می جویند بگیرم.
بر این پایه از همه افراد و شخصیت ها و گروههای فعال در عرصه انتخابات می خواهم با تأکید بر موازین اخلاقی و پرهیز از واکنشهای احساسی راه را بر هرگونه پیش داوری و سوء تفاهم ببندند و چشم اندازی نو برای تأثیرگذاری در سرنوشت انتخابات پیش رو بگشایند.
به برادران عزیزم آقایان کروبی و موسوی نیز صمیمانه عرض می کنم که مدبرانه و دلسوزانه صحنه را با تفاهم چنان مدیریت کنند که خدای ناخواسته به تفرقه و تشتت نیانجامد و می دانم که این عزیزان همه تلاش خود را در این راه به کار خواهند برد، ان شاء الله.
در اینجا بار دیگر از همه بزرگوارانی که به من اظهار لطف کرده و می کنند سپاسگزاری می کنم و به ویژه به جوانان عزیزی که داوطلبانه و بی هیچ چشمداشتی منشاء شوری دل انگیز و تحرکی مؤثر در جامعه شدند عرض می کنم که ما می توانیم در کنار هم و با بهره گیری از فضایی که ان شاء الله بازتر از فضای کنونی خواهد بود، در جهت خواستهای تاریخی ملت و آرمانهای بلند اصلاح طلبانه و برای تقویت ارزشهای اصیل انقلاب و اعتلاء میهن و آزادی و حقوق اساسی ملت و عدالت همه جانبه و بالابردن وجهه و اعتبار مردم ایران در کشور و در منطقه و جهان حرکت کنیم.

ان ارید الا الاصلاح ما استطعت و ما توفیقی الا بالله علیه توکلت و الیه انیب”

سیّد محمّد خاتمی
26 اسفند 1387

بوهای خوب به دماغم می خوره

1. یک پاراگرافی هست توی کتاب دوست داشتنی عقاید یک دلقک، نوشته هاینریش بل، نقل به مضمون نمی کنم چون بسیار حیف می شود، اصلش را می گردم پیدا می کنم اینجا می گذارم. این را نوشتم که مسئولیتش به گردنم بماند.

2. خوب این ماجرا کمی قدیمی هست ولی من ایرادی نمی بینم بهش اشاره کنم، مراسم گلدن گلاب، که معروف است داوران اسکار همواره کمی بیش از نیم نگاه به برندگان آن در قضاوت خودشان دارند، امسال در حالی برگزار شد که slumdog milioner مثل یک طوفان واقعی که از شبه قاره هند سربرسد، سینمای جهان را درو کرد! من همیشه به هند، این سرزمین باورنکردنی با حسی آمیخته از تحسین و غبطه نگاه کرده ام، و حالا خوشحالم می بینم این ملت دوست داشتنی از دنیا دارد عبور می کند، هر چند این عبور را قبلا کرده بود، ولی نه در جاده هایی که به چشم آدمهای معمولی می آید، در راه های دیگر ـ راه همزیستی هزاران هزار گونه از آدم ها، از هر نژاد و رنگ پوست و مذهبی، از هر قشری کنار هم. باید توی یکی از ایالت های این شبه قاره ـ قاره ، دانشجو باشید و صدای اذان و ناقوس کلیسا و سر در کنیسه و پوشش سیک ها را با هم ببینید تا متوجه حرفم بشوید. یا یک روز صبح زود، مثلا در میسور ـ سرزمین عودها ـ از خواب بیدار شوید و برای خرید یا کلاس بزنید بیرون، و ببینید در دو سوی خیابان محل اقامتتان، بی نظیر ترین رزهای جهان به قیمت ناچیز به زنان کارگر فروخته می شود تا به موهایشان بچسپانند. یا بروید توی یک دیسکو و کلی دختر هندی با ساری ببینید (بعد بیایید تهران و ببینید چکمه هایی که در سراسر اروپا برای مدل های پرونو مد می شود، پای دختر ایرانی است!) یا از آن بهتر، نخستین شب اقامتتان در این سرزمین دیوالی باشد، و مقایسه اش کنید با شب چهارشنبه سوری، که کوچه های قیطریه تبدیل به منطقه جنگی می شود، و…

بی خیال، پر حرفی نکنم، هند را دوست دارم، بی اندازه، و هنوز وقتی یادم می افتد توی کافی شاپ دور یک میز با 5 ملیت مختلف می نشستیم و حرف می زدیم، ایمان می آورم که هر چقدر بوی پهن و فضله توی بمبئی بیاید، خیابان های دهلی کثیف باشد، از شیشه هواپیما کلی حلبی آباد تماشا کنی، و مردم با دست سوپ بخورند تا بچه هایشان را در خاک ول کنند، یا فصل جفتگیری، حیوانات همه را به ستوه بیاورند، هند هند است و از تمام آسیا به انسانیت و تمدن نزدیک تر، چون حتی با یک پیرمرد که دکه کوکا فروشی دارد می توانی چند دقیقه گپ بزنی، به انگلیسی. از همین یک نکته می شود توانایی عظیم ارتباط برقرار کردن این ملت را فهمید، وقتی ما هنوز نتوانستیم هموطنان ترک و لر و ارمنی خودمان را هضم کنیم، و هنوز به اصل ماجرا اشاره نکرده ام: اینها همه کیش ها و مرام ها را در دل خودشان قبول می کنند، و شگفتی اینکه شبیه هیچ کس نمی شوند به این آسانی ها، این شاهرخ خان که من شب گلدن گلوب دیدم، یک ستاره هندی تمام عیار بود، ستاره ای برخاسته از سرزمینی که سالها مستمره انگلیس بوده است، یک ستاره بالیوودی نه هالیوودی، و تا همین چند سال پیش هنرپیشه های هند به شدت از این جهت که دنبال لاغری های آنچنانی اکترس های هالیوود نبودند، مورد توجه قرار داشتند، و این یعنی همان جمله عالی گاندی: (نقل به مضمون) من پنجره خانه ام را به روی هر نسیمی باز می کنم، هر چند نمی گذارم هر وزشی من را به سویی خم کند.

ما چه می کنیم؟  بله ما پنجره را به روی نسیم می بندیم و باد از در ورودی آمده و خیلی وقت است که دامن دخترها را کنده و برده.

آنوقت دوستان خرده روشنفکر (من دیگر دارم مطمئن می شوم که روشنفکری در ایران شعبه ای از بورژوازی است!) می روند هند، و سفرنامه می نویسند که اه اه، آنجا پر خاک بود و مردم  روح اعتراض نداشتند! و تمدن برای این روزنامه نگاران عزیز به چه معناست؟ هیچی، میل به انقلاب، ویرانی و فحش کاری به دولت و حکومت، اینکه نتوانی مثل یک انسان مذاکره کنی، ولی بتوانی پشت سر طرف بهش فحش بدهی. روان پزشک من می گویند تیپ های شخصیتی که متمایل به درگیری با منابع قدرت هستند، عمومآ در دسته Boarder line ها طبقه بندی می شوند که در دو قسم Disorderو Treathدر بازار موجودند، بفرمایید! دوستان تنها معضل ذهنی من نیستند، به لحاظ روانشناسی سالهاست که جزو مشکلات با نام مجزا می باشند!

برادر نابغه، خاک برای این ملت مقدس است، و هند، اعتراض بزرگش را با سمبل مبازره در شرق، گاندی، خیلی وقت پیش به ظهور رسانده است، و حالا مشغول پروراندن ثمره های آن است، برای چی یک شیر باید مگس کوچک سرگردانی را بدرد؟ بهتر است ما به فکر خودمان باشیم که خیلی اهل اعتراضیم، خیلی در باب آزادی بیان قلم می زنیم ولی حاضریم یک میلیون بگیریم و به موقعش یک ویژه نامه حرفه ای برای پلیس امنیت اخلاقی که سهل است، برای سعید امامی مرحوم منتشر کنیم، همین ما، همین ما.

انیشتین یک جایی در مورد گاندی گفته بود او مردی است که در آینده، ملت ها به سختی می توانند باور کنند که روی زمین وجود داشته. و من به این نتیجه رسیدم که انیشتین جامعه شناس خوبی هم بوده است.

2. اتفاق خوب بعدی این است که خاتمی گفته یا من یا میرحسین در انتخابات شرکت می کنیم. به من بگویید خاتمی چی، من اصلا ناراحت نمی شوم. اما … دنیا یک جورهایی واقعا دار مکافات است و از این لحاظ من بعید می دانم این رستگاری برای احمدی نژاد پیش بیاید که مزه سالهای سخت دستپخت خودش را نچشد.

3. در مورد غزه پست های وبلاگ آقا اجازه را از دست ندهید.

هپی نیو یر

من از سال گذشته میلادی تا هم اکنون، (با کمی اغماض سال جدید به حساب می آوریم این لحظه را) منتظر اتصال به اینترنت پرسرعت بودم تا کار روزآوری وبلاگم راحت تر انجام شود، و امشب معلوم شد اگر به امیدهای این چنین واهی در این مملکت آدم دلش را خوش کند، تسهیل که سهل است، امکان آن فانکشن مشخص هم از او گرفته می شود، به به!

یک آنونسی به صورت بیلبورد یک مدت توی تهران بود نمی دانم به ابتکار کجا، که اطلاع می داد ان درصد متکدیان بزهکار و ان درصد متخلف و ان درصد چاخان هستند و خلاصه گول این دیوان هفت سر را نخورید. یکی نیست بگوید داداش این گول نیست که ما می خوریم، یعنی حالا خودم را می گویم، این نانی است که حکومت عاجز در سفره من گذاشته است، که من دارم می خورم، توضیح اینکه اصولا مگر غیر از این است که منظور از دخالت دولت در اقتصاد که اتفاقاً در سیستم اسلامی دوستان بسیار هم پسندیده هست، برقراری تعادل و دفاع از آنهایی است که در رقابت آزاد برای کسب سود، دوام و در سطح مردم معمولی، برای کسب درآمد با مغز به زمین می خورند؟

خب این در عمل یعنی جمع و جور کردن کلی از این آدم هایی که ما می بینیم دارند زیر بار زندگی یاتاقان پاره می کنند، و عزیز دل که ور می داری این بیلبورد عاقل اندر سفیه را به در و دیوار می چسپانی، وقتی آنکه باید بکند، کاری ازش ساخته نیست، سرش به اصلاح همه چیز از طریق سیاست و سیاست و سیاست گرم است، من باید دست به کار شوم، ولو با دویست تا یک تومنی که سه تا نان لواش می شود، چرا؟ چون وقتی این آدم قاط بزند و توی اتوبان لخت شود یا بعد از سه بار چشیدن طعم بازداشتگاه، جری بشود و بزند شیشه هر چه ماشین مدل بالاست را بیاورد پایین، یا مثل همین موتوری های نشئه، دائم آینه بغل سایر وسائط نقلیه را چپ و راست کند، چون کمرش روی موتورش خشک شده و خسته شده، و بدبخت شده، و یخ زده و …، حکومت عزیز، تو نیستی که از من دفاع کنی، از منی که سربار نیستم و راه زنده ماندن را خودم بلدم. تو وقتی به خودت می آیی که بخشی از قشری که از حد متوسط رو به حد زوال می رود، قشر متوسط، به معنای قشر متعادل کننده جامعه اقتصادی و اجتماعی را ببلعد، و فاصله طبقاتی بترکاند همه چیز را. تازه آنوقت هم دوستان سر مبارکشان توی عبای هم است که تقصیر تو بود یا من! انگار نه انگار که پارامترهای مهمتر از سیاست هم در چهره یک سرزمین پیدا می شود.

دوستان من نمی گویم همه آدم ها ژان والژان هستند، ولی ماشاءالله این طوری که ما پیش می رویم، آن آفتابه هایی که پارسال به گردش اراذل افتاد، تا چند سال دیگر به گردن کلی از کارمندان می افتد!

افق روشن

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسانی برای هر انسانی برادری است

روزی که مردم دیگر در خانه‌هایشان را نمی‌بندند
قفل افسانه‌ای است

و قلب
برای زندگی بس است…
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو

بخاطر آخرین حرف
به دنبال واژه نگردی

روزی که آهنگ هر حرف زندگی است
تا من بخاطر آخرین شعر
رنج جستجوی قافیه نبرم
روزی که هر لب ترانه‌ای است
تا کمترین سرود بوسه باشد
روزی که تو بیایی
برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما برای کبوترهایمان
دانه بریزیم…
و من آن روز را انتظار می‌کشم
حتي اگر روزی
که دیگر
نباشم…

احمد شاملو

1. با وجودیکه این احمد شاملوی بزرگ درباره بخش هایی از تاریخ واقعی و افسانه ای ایران (مثل ماجرای بردیای دروغین یا دختران جم) نظراتی دارد که عرق اهل فن را در آورده و آن را به مرز جنون می کشاند، من شعرش را دوست دارم.

2. برای لمس توده های سفت مریضی که در پیکر بیمار رو به موتی مثل توسعه یا جامعه مدنی از نوع ایرانی آن هست، هیچ وسیله ای به اندازه انگشت به کار نمی آید، می خواهم از این به بعد به جای تحلیل و قضاوت، چند نوشته بدون قضاوت داشته باشم، خوشحال می شوم اگر نظری بود پای هر پست بگذارید.

3. اولین تمرین بدون قضاوت:

ظهر چند هفته پیش، رفتم دست شویی دانشگاه ـ پنجشنبه ها کلا دانشگاه ما بیش از حد شلوغ است ـ حدود صد نفر آن تو مشغول مالیدن ریمل بودند، و بوی گند عرق و کاتکس و دقیقا مدفوع بی داد می کرد. من شاخ درآوردم از غیر قابل استفاده بودن آن فضا، و آرایش دوستان در آن شرایط باورنکردنی! این دوستان که می گویم همه دخترهایی بین 17 تا 25ـ 6 سال هستند ها، فکر نکنید پسرند یا پیرمرد یا پیرزن یا زن حتی. آمدم بیرون و دوباره ساعت 6 بعد از ظهر، که کمی خلوت تر شده بود دستشويي رفتم که دستم را که ظهر تا لب چشمه برده بودم و تشنه برگردانده بودم بشورم، ایضا بوی قبلی بیداد می کرد! رندم در یکی از دستشویی ها را باز کردم و دیدم دختر دانشجوی عزیزی یا چه فرقی می کند پسر دانشجوی عزیز ـ با وجودیکه می دانم پسرها گاه جدا دارند ـ به اندازه سرش، کارش را جا گذاشته و رفته! قبلا بخاطر محتویات سطل آشغال ها که هرگز داخل هیچ روزنامه ای پیچیده نمی شد، سرم را جلوی مستخدم پایین می انداختم، حالا مورد جدید هم اضافه شده! بعد این دختر هپلی، که احتمالا رفتار های مشابهی در پشت میز و توی ظرف غذا و اتاق خواب دارد، ازدواج می کند، و وقتی می خواهد بچه دار شود می بیند عفونت واژینال درونش را تبدیل به آشغالدانی کرده است. بعد مظلوم مظلوم می رود مطب این دکتر و آن دکتر و آخی…. بچه ش نمی شه! و همین کثافتکاری را با بوی دهانش توی اطاق های انتظار و آلودگی اش توی توالت های مطب ها تکرار می کند. این همان تصویر من و دوستان دانشگاهی من است که بلدیم ریمل بزنیم، هفت هزار قلم آرایش کنیم، ولی حمام؟ هر شب؟ آن هم در Period Time ؟ Not at all ! مهره های کمرمان لق می شود.

آقا به خدا بهداشت عمومی پارامتر بسیار مهمتری نسبت به ماشین پراید یا آزادی بیان در توسعه جامعه مدنی است، حتی از اکبر هم مهم تر است.

flu

1. واقعا جسم سالم نداشتن، مساوی عقل سالم، روحیه سالم و تغذیه سالم نداشتن است. من بیش از یک هفته و نیم است که در اثر آنفولانزا داغان شده ام.

2. یک استاد تاریخ هنر دارم که توی کار خودش آدم واردی است؛ مثل بیشتر اساتید هنری که دیده ام، زبان شسته و رفته و مزین به لطافت های محاوره ای گوش نواز دارد، موقع تدریس، خوب می داند چطور با ایجاد اوج، فرود، مکث، و …، در کلام تاریخی اش تلاطمی خلق کند که به ذهن بچه ها دائم نهیب بزند، وقتی می خواهد آدرس تپه حسنلو را به عنوان مثال بدهد، نمی گوید تپه حسنلو در مثلا 20 کیلومتری مرند واقع شده، می گوید: می ری تبریز، می ری میدون فلان، سوار ماشین های مرند می شی، 20 کیلومتری مرند، نرسیده به پاسگاه فلان، یه تابلوی سبز هست که رنگش ریخته و و فقط یه حرف ت روش مونده، از زیر تابلو می پیچی تو جاده خاکی و … . به رحیم مشایی می گوید جلبک! و در تاریخ ایران از ناصرالدین شاه به اندازه جلبک بدش می آید، کلا اعتقاد دارد قجر جماعت ترک مغول بوده اند و نه آذری، و دلیل تعصب ترک ها را روی این سلسله نمی فهمد. مجرد است! و فکر کنم 40 سالگی را چند بهار قبل پشت سر گذاشته، ولی دوست دختر؟ خودش می گوید نداشتم و ندارم. مهربان است و در مجموعه میانه اش با پسرهای کلاس خیلی بهتر از دخترهاست، توی کلاسمان چند تا اصفهانی داریم که به همشان را صدا می زند 0913!

الغرض، داشتم می رفتم به این سمت که عاشق رفتار و سکناتش بشوم، ولی نشد، دو هفته پیش ساعت یک ربع مانده به اتمام کلاس در مورد هنر مقدس منبر رفت و گفت بچه ها خدا بهتان رحم کند چون من تا دو ساعت دیگر پایین بیا نیستم! و در اثنای صحبت، با تشریح ویژگی های این هنر، تأکید زیاد روی این نکته به خرج داد که انسان دارای شناخت از دین و ایمان و خلاصه مخاطب هنر مقدس، باید بتواند این هنر را درک کند، وگرنه نمونه هنری مصداق هنر مقدس نیست، از کارهای میکل آنژ مثال زد و رافائل، تا رسید به حافظ، آنجا که می گوید: رشته تسبیح اگر بگسست مغذورم بدار، دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود!

ـ آقا یعنی چی؟ با چه انگیزه ای رشته تسبیح تو گسست؟ دستت آنجا چه کار می کرد آخر برادر من؟ یا دوش رفتم به در میکده خواب آلوده، خرقه تر جامعه و سجاده شراب آلوده، آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش، گفت بیدار شو ای رهرو خواب آلوده، شستشویی کن و آنگه به خرابات خرام، تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده … . این چه وضعیه؟

و گفت مجموعا به هیچ وجه متقاعد نمی شود که شعر حافظ مصداق هنر مقدس باشد، چون برای او درک ناشدنی است. حالا تا سه هزار سال دیگر همه علما و از جمله مثلا شهید مطهری جمع بشوند و بگویند شراب حافظ استعاره از خودآگاهی و یا شهود در مراحل عرفانی کار بوده است، نصیحت همه عالم به گوش استاد ما باد است.

دیدم حق دارد، بچه شمرون، از قدیمی های تهران بوده، می گوید دوست دختر نداشتم (و شخصا احتمال می دهم عاشق هم نشده باشد، نه ازین عشق های پشت پنجره ای ها، عاشق واقعی، از آن استخوان خرد کردن های اساسی) و حالا که به عنوان یک استاد دانشگاه از یک خانواده اصیل بهش نگاه می کنم می بینم بعید است هیچ وقت از دستش در رفته باشد و توی زندگی جامه و سجاده و همه چیز را آلوده یافته باشد. او را با حافظ، شاعر لوطی و قلاش و لاابالی چه کار؟

3. من که توی زندگی تا چشم چرخاندم جامه و سجاده ام را گوشه خیابان و آلوده به همه چیز یافته ام، قدر حافظ را می دانم، و هنر او برای من چیزی فراتر از هنر مقدس، راهی برای درک رموز این جهان، و خداست گاهی حتی. شیخی که از دامن کشیدن در ننگ فراری نیست، و تقدس نمی فروشد. انسانی که شبیه من است، سرگشتگی را لمس کرده، و از اعتراف به آن ابا ندارد. دریغ که معمولا انسان هایی را که می خواهند بین آمال و ایده ها، با این واقعیت دون فعلی پلی از مجاز و خیال بکشند (بلکه بشود چند صباحی در این دنیا تاب آورد) با چوب حقیقت می رانیم.

4. این آقا دوستم است:

خشایار دیهیمی

خشایار دیهیمی

و در اینجا به ضمیمه اعتماد گفته است که “اصلاحات تداوم دارد. اصلاحات در پي آن نيست که آدمي را از نو بسازد. ” و “از نظر رفرميست ها، انديشه هاي انقلابي خطرناک است زيرا اصل و اساس را زير و رو مي کند و احتمال دارد در چرخه انقلاب، آن طور که در طول تاريخ جهان ديده ايم، نه تنها اصلاحاتي انجام نگيرد بلکه ديکتاتوري و استبداد نيز بازتوليد شود. به اين ترتيب اصلاحات نوعي ضمانت است براي آنکه اين بازتوليد انجام نگيرد.” ای کاش این را بفهمیم.

البته ما دو دوست نادیده اختلاف نظر هم داریم:

“اينکه ما در دوره اصلاحات دائماً بر توسعه سياسي تاکيد مي کرديم به اين علت بود که سياست بيشترين اجزاي مدنيت را در برمي گيرد. جامعه ما به دليل وجود ساختارهاي صلب در آن، از مشارکت مدني بسيار کم و همچنين از حقوق مدني و حقوق شهروندي کمتري برخوردار است. به همين دليل اينها مي تواند اهداف اصلي يک جنبش اصلاح طلبانه باشد.”

من مطمئن نیستم که سیاست بیشترین اجرای مدنیت را در بر بگیرد، اگر هم بگیرد این شمول طوری نیست که ابزار رشد مدنیت را نتوان در جایی بیرون سیاست جستجو کرد.

5. در نوجوانی من، جمعه ها یک برنامه سافت از تی وی پخش می شد به مجریگری علی رضا خمسه، مثل اینکه هر بار یک میهمان هنرمند هم داشتند، و من جمعه ای را یادم می آید که سیروس گرجستانی میهمان برنامه بود و صحبت به استانیسلاوسکی کارگردان صاحب سبک روسی (که فکر کنم اجراهای بسیار مشهوری از آثار چخوف هم داشته است ـ نمونه: مرغ دریایی با همکاری دانچنکو در مسکو) کشید. واین دو نفر به این نتیجه مهم رسیدند که آدم می تواند در همسایگی هر کسی زندگی کند، به شرطی که واقعا آن کس را دوست داشته باشد، سیروس گرجستانی همسایه استانیسلاوسکی بود. حالا من و خشایار دیهیمی هم روی این اصل با هم دوست هستیم!

6. آن جمعه یک جمله باحال هم از علیرضا خمسه یاد گرفتم، فکر کنم از مولا علی (ع) نقل قول کرد: خیر الامور اوسطها (ترجمه با حس های درونی: بهترین حالت هر چیز، حالت متعادل آن است).

چند خط درباره نویسنده ای که جلای وطن نکرد

من همواره درباره شرف و حقیقت و ترحم و ملاحظه و ظرفیت تحمل غصه و بدبختی و بی عدالتی و باز هم تحمل نوشته ام.

برگرفته از سخنرانی به هنگام دریافت جایزه نوبل ادبیات ـ 1949

این یک خط و نصفی را اضافه کنید به این موضوع که این نویسنده هرگز جلای وطن نکرد، و در 1962 در اکسفورد می سی سی پی در حالی درگذشت که به خاطر نظریات میانه روانه اش درباره حقوق مدنی از مردمی که عکس او را روی تمبرهای خود چاپ کرده بودند، بیگانه شده بود.(منبع: یک درخت، یک صخره، یک ابر/مجموعه داستان های کوتاهی که این روزها می خوانم)

مزار فالکنر

مزار فالکنر

****

سال 81، اتفاق جالب ـ اما نه جدیدی ـ توی تهران افتاد: بوی گند فاضلاب ساختمان های آ اس پ تمام اتوبان کردستان را ترکاند، بخشی از اراضی واقع در حوالی جهان کودک تبدیل به ایستگاه نگهداری موقت زباله شهرداری (آنطور که خودشان مقر آمدند) گردید و این داستان در مورد تقاطع لشکرگ و بابایی هم رنگ واقعیت گرفت. اهل فن می دانند که استقرار ایستگاه های زباله شهرداری در محیط زندگی مردم، تا چه پایه می تواند برای بهداشت عمومی، هوا و فاضلاب خطرناک باشد و با جان خلق الله بازی کند. (حالا مکان ها با تقریب گفته شده، چون 6 سال می گذرد از آن ماجرا و من حضور ذهن کافی ندارم) بوی تعفن تا آنجا پیش رفت که در خیابان ولی عصر، از زیر پل همت تا میدان ونک را نمی توانستی بدون گرفتن دماغ عزیز راه بروی. دیگر گفتن ندارد که شکم آسفالت خیابان ها مثل الان و همیشه دریده بود و آنچه که در این وانفسا بیداد می کرد چیزی نبود جز شعار جامعه مدنی! طبق معمول یک دردسرسازی هم از همان چراغ قوه بدستان جاویدان، زندانی شده بود، به لطف علما که منتظر بهانه بودند و چه خوب از سپهر اصلاح طلبی برایشان می رسید. 

و مردم و نمایندگان افکار عمومی و روزنامه ها توی چه فکری بودند؟ هیچ، چراااااغ قوه آآآآآزاد باااااید گردد! آزادی بیان حق مسلم ماست! آزادی بیان در شرایطی که آزادی تنفس از هوای پاکیزه را نداشتیم!

{و داشتن یک شهر که بشود از پیاده روهایش با امنیت عبود کرد حق مسلم هیچ کس نبود.هنوز هم نیست، هنوز هم یک زن، یا یک پسربچه، یا آدمی که به نظر برسد قادر به دفاع از خودش نیست، توی تاکسی امنیت نشستن ندارد، هر که برایش باور این نکته سخت است را حاضرم شخصا با نمونه های زنده متقاعد کنم.}

گویا جامعه مدنی به عنوان اجتماعی که ریشه در مؤلفه های شهرنشینی توسعه یافته ـ بهداشت محیط، حمل و نقل عمومی قدرتمند، شهرسازی قابل اعتنا، حفاظت از بافت های محلی و… ـ دارد، قرار بود در زندان اوین و بازداشتگاه توحید و دکه های مطبوعاتی شکوفا شود!

غافل از اینکه ما چه خوشمان بیاید چه نیاید، جامعه مدنی به عنوان یکی از پذیرفته شده ترین الگوهای حیات جمعی، بیش از آنکه ریشه در سیاست روز ـ به معنای چالش های مقعطی قوای مختلف و کل کل تندروها و توی دردسر افتادن میانه روها طبعا ـ داشته باشد، وابسته به رشد و توسعه اشکال مدنیت ـ مدن ریشه در شهر دارد همانطور که همه می دانند ـ و در واقع تعالی الگوهای شهرنشینی است، یعنی شهروندان ابتدا شهروند می شوند، شهر سالم و پاکیزه و آبرومند پیدا می کنند و توی خیابان اخ تف و ته سیگار نمی اندازند، و حقوق همدیگر را با ایجاد آلودگی صوتی، مزاحمت خیابانی، کندن صندلی های اتوبوس و غیره پایمال نمی کنند، روی هر دیوار فراخی در مدارس دولتی ـ بدون از دست دادن حتی یک دیوار ـ عکس آ . ل. ت. ت. ن. ا. س. ل. ی نمی کشند یا اسمش را نمی نویسند، اعم از اینکه با مانتوی مشکی گشاد بلند باشند یا مینی ژوپ، یک بند از گوشه و کنار، جون و بده بترکانیم و غیره نمی شوند خانم ها ـ آنهم در مملکتی که بوی اسلام به مشامش رسیده است ـ ، و سپس، وقتی شهری نه مطلقا سالم، که شهری صرفا شبیه شهر بوجود آمد، مردم فراغت دارند که برای شعائر متعالی تر چون آزادی بیان عباس عبدی، دموکراسی خواهی اکبر گنجی و چه و چه فکر کنند. یا هر چه که دلشان بخواهد. اما اینکه از سر و کول پایتختی زباله بالا برود و توی تاکسی ها ناموس ها در حال دستمالی شدن باشند به طور بی وقفه، و مردم “صبح امروز” بخوانند و نگران زندان رفتن فداییان چراغ قوه باشند، یک معنی بیشتر ندارد، و آن عقب ماندگی ذهنی توده و لیدرهایشان، و فریبکاری یک عده آدم بی وجدان این وسط است. به هر حال بچه یکساله، اول به شیر و پوشک احتیاج دارد، نه به واکمن و لب تاب، و به همین منوال نیازهای بشر هم سلسله مراتبی دارند و وقتی می بینی مهمترین شان رج زده می شوند به نفع پله های بالاتر، به واقعی بودن مطالبات شک می کنی. بخصوص اگر برای آن مطالبات زیاده هزینه داده باشی که آتش به جانت می افتد.

منظورم از شهر ـ متاسفم که تکرار می کنم ـ شهر با همان فلسفه ابتدایی تولدش است: امنیت در سایه زندگی جمعی، بشر با یکجا نشینی در کنار هم نوعانش، بر نیروهای متخاصم طبیعی، باد و باران، درندگان و غیره غلبه کرد و توانست به چیزهایی فکر کند فراتر از مرگ و زندگی و خوراک و پوشاک، به هنر فکر کرد و تزیینات و تولید و آموزش و مبادله و تجارت و غیره. و از دل هر یک از این عرصه های جدیدی که در پناه نیروی فکر و عمل جمعی آزمود، دریچه ای تازه به روی تمدن گشوده شد.

شهرنشینی به سادگی به معنی مایه گذاشتن برای استمرار حیاتی است که امنیت جانی و مالی و غیره ما را از طریق احداث بنا و بارو و سرپناه و خلق بازار و مبادله فرهنگی و مادی، تأمین می کند، یعنی استمرار حیات شهروندی. یعنی آقاجان توی شهر دیگر درنده خویی و رفتار خود محورانه جایی ندارد و ما با فهرستی از اموال متعلق به همه طرف هستیم: چرا؟ چون دور هم جمع شدیم تا از طریق پیدا کردن منافع مشترک، زندگیمان را با استفاده از عقل جمعی ارتقا دهیم، نه عقل فردی بشر باستانی.

بنابراین از نظر من، شعائری نظیر آزادی بیان، و دموکراسی و الخ، وقتی بر پایه جامعه مدنی شکل نگیرند یا از آن بدتر، اصالت خود را بالاتر و مقدم بر جامعه شهروندی رشد یافته (که ریشه در آموزه های اجتماعی دارد تا سیاسی، و برای انتقال این آموزه ها هم هیچ قوه و دولتی مانع تراشی نمی کند ، یعنی وقت ندارد که بکند) جا بزنند، هیچ رنگی غیر از هیجان زدگی و فریب نخواهند داشت.

یک عده با قلمشان وقت ملت را تلف کرده اند. این جمله برایم تبدیل به ترجیع بند همه فکرهایم شده است، بخصوص در این روزگار پریشانی و حرمان.البته من هم قبول دارم که از تضارب آرا می توان به گفتمان های جدی تر رسید، ولی کدام تضارب آرا؟ تضارب آرای اکبر با گنجی، حسین با شریعتمداری که نشد تضارب!

********

این وسط یک روشنفکر واقعی، یک انسان واقعی تر، مثل خشایار دیهیمی پیدا می شود که از کرسی استادی دانشگاه در ایران و جهانش چشم می پوشد و آستین بالا می زند تا گفتمان نویی را در آستانه انتخابات در جامعه ایجاد کند که کمی به درک عمومی همه ما از فضا و تأثیر عملکرد خودمان کمک کند، کم هستند کسانی که گوشه عافیت خودشان را در هاروارد و کجا و کجا می دهند و می آیند در چنین مملکتی از آبروی خود برای انتخابات هزینه می کنند، فقط به خاطر خیانت نکردن به منافع مشترک همه ایرانیان، خیانت پیشکش، این بزرگان برای بی تفاوت نگذشتن از کنار آینده ایرانیان، به عنوان یک ایرانی، قدم در مبارزه ای می گذارند که به ندرت بدون کثافت کاری، آدمی از گودش رانده شده، یادمان بیاید حبس فیلسوفی نظیر رامین جهانبگلو را.

فکر می کنید فرد ایده آلی که این آدم دنبال گفتمان یگانه، فرهیخته، شسته رفته و پالوده اوست کیست؟ سید محمد خاتمی.

************

در این نوشته خواستم سه تصویر بی واسطه بدهم از سه دسته متفکر، که دستی هم بر قلم دارند، و می خواستم یادآوری کنم، جسارتا، که اینجا کمی بیش از یک انتخابات در پیش داریم. کمی فراتر از 4 سال و 8 سال، می خواهیم به مباحث علوم انسانی، بعد از 30 سال، عمقی  فرانسلی بدهیم. یعنی رفقا ـ منظورم نسل جوانی است که دکتر شریعتی و شهید مطهری، جلال و هدایت و فروغ و نیما و دولت آبادی میراث  گذشته شان بوده اند و از چپی و راستی، زیر میز دبیرستان، کتاب های این ها را خوانده اند ـ یک کمی فکر کنید که بچه شما می خواهد کویر یا داستان راستان یا مدیر مدرسه چه کسی را دستش بگیرد و بخواند و با حساسیت های نسل شما آشنا شود؟ خدایی کسی باقی مانده؟

بوالعجب مردمی که ما هستیم

1. رفتم اسکان، می خواستم یک سری به پوما بزنم و نایکی. بلکم این سر سیاه زمستان یک کفش گرم سبک پیدا کنم (پاهای من ظاهرا مشکل دارند، البته فقط یک ده تایی عکس گرفته ام و تست اعصاب داده ام و هنوز نظر دکتر مشخص نشده، توضیح بیشتر اینکه فکر کنم بخاطر این چند سالی است که زمستان ها ناگزیر از بدو و بدو و بی توجه به سر و لباسم بوده ام، و هیچ وقت هم انرژی نگذاشته ام بروم دکتر، حالا دو تا شصت پای بی حس در کفش هایم موجود است که خوشبختانه از من انتقام گرفته اند، یعنی نه زمستان را حس می کنند نه تابستان را. ولی امان از مابقی پاها. این توضیح را دادم که بدانید وقتی در ادامه، داستان با نموده شدن من تمام شد، چه حالی پیدا کردم) کفش پیدا نکرده، در حالی که بینیم تیر می کشید زدم بیرون (من یک سینوس مشکل دار رشد نکرده هم دارم، به اضافه septal deviation در اثر ضربه، به اضافه مهره های کمر روی هم افتاده و … ـ توضیح ایضا به دلیل قبلی). یک بنده خدایی داشت دم در جوراب پارزین می فروخت ـ من تا به حال توی عمرم پایم نکرده ام ـ از جلویش رد شدم، تعداد جوراب ها در هر دسته زیاد بود و من فوقش برای کمک به او یکی را می توانستم بخرم و بعد به یکی از دوستان این کاره ام بدهم، نه 6 تا را. پس گذشتم، بعد شنیدم گفت که سفره ام خالی مانده، التماس می کنم از من بخرید. من از شنیدن صدای عجز و لابه کسی آنقدر نفرت دارم که حاضرم به هر قیمتی خاموشش کنم، حتی اگر آن کس خودم باشم. {نمونه اش: دکتر روانپزشکم ـ اضافه کنید به پرانتز های بالا ـ اعتقاد دارد که من به شکل وحشیانه ای با احساسات خودم و به خصوص با میل به گریه کردن جنگیده ام، می گوید تو سعی می کنی وقتی از مادر یا پدرت حرف می زنی از همان لحنی استفاده کنی که برای خواندن مقالات همشهری بکار می بری. و اضافه می کند اینرا هر روانشناس منگلی تشخیص می دهد!} پس برگشتم رفتم طرفش. علاوه بر هدفی که در انداختن صدای او داشتم، بی آنکه بخواهم سرم را از گفتن این جمله بالا بگیرم یا بخاطرش خجالت زده شوم، باید بگویم به حرمت همه دست هایی که روزهای سختی دستم را گرفته اند، سعی می کنم مثل گاو از کنار دست های دراز شده برای کمک نگذرم، البته سعی می کنم، و می دانم خیلی هاشان دروغ می گویند، می دانم چه بسیار جامعه شناسان که این حرکت من را در گسترش تکدی گری و غیره موثر می دانند و حتی تا پایه خیانت اقشار احساساتی به نظم اجتماع بالا می برند، ولی بی خیال! من که می دانم در زمانه ای که همه دست ها در جیب است، تکدی گری از خم شدن و یک اسکناس 200 تومانی من به دست کسی دادن، یا خریدن یک کیسه، یک کبریت، یک آدامس و یک شاخه گل بوجود نیامده، وانگهی، میان همه این شارلاتان ها ممکن است یکی از آنها واقعا نیاز به کمک داشته باشد، من به امید بی تفاوت نگذشتن از کنار او از حقوق 260 هزار تومانی خودم، 100 تومان و 200 تومان و 500 تومان (می بینید که، زیاد نیست) ردیف بودجه به دستفروش ها و گداها اختصاص می دهم! اشتباه نشود، خودم را فریب نمی دهم، من هم احتمالا در این گسترش تکدی گری اثر دارم، ولی این اثر را با کمک چندرغازی چند ماه یکباری به یک محتاج واقعی ـ از بین این همه هفت خط ها ـ توی دو کفه ترازو گذاشتم، و دومی را انتخاب کرده ام، و معتقدم بی آنکه احساسی عمل کرده باشم، به موازین اخلاقی آن جامعه شناسان وفادار بوده ام، چون قبلا من هم مثل خیلی ها از کنار این دوستان می گذشتم.

آقا بگذریم، شد مصیبت حضرت رقیه! خلاصه گفت جوراب ها دسته ای 5000 تومان است (دسته 5 تایی) و من یک بسته ارزان تر خواستم، او در حالی که هی نق نق می کرد که نان ندارد توی سفره اش (چه شباهتی با همه داشت!) و من هم هی می گفتم که عجب موضوع جدیدی را طرح می کنی برادر! گفت خورده ندارد بدهد و در رفت، یعنی در که نه، رفت آن طرف تر من ایستاد که جوراب پاریزین در دست و دهان کمی نیمه باز داشتم نگاهش می کردم، انگار جوراب فروش من بودم و خریدار او!

من آمدم شرکت. کمی خسته و عصبی. گفتن ندارد، هر روز کلی آدم به آینه ماشینتان می کوبند و می روند، یک عده هر روز توی کار کوبیدن پلاک و سپر آدم هستند، یک عده هر جنسی را 1000 تومان گرانتر می فروشند و یک عده در جمع  زدن مبلغ کل خرید ها یک طوری لایی می کشند که می مانی چه کنی. هر روز هم که نمی شود دعوا کرد. راننده تاکسی ها که تعهد داده اند ـ احتمالا به خود شیطان ـ که تمام کرایه ها را گرانتر بگیرند، هیچوقت سر جایی که گفته اید پیاده تان نکنند و به عنوان خدمات دهنده، همیشه لوازم کارشان را از مشتری بخواهند ـ همه از مسافر پول خرد می خواهند و زبانشان هم دراز است ـ بایستند سر خط ها، و مسافران را به زور دگنک و داد و بیداد بچپانند توی ماشین و … .

2. انگار شاملو است که می گوید: آن کس که می اندیشد به ناچار دم فرو می بندد و… . پس حق دارید فکر کنید من که می آیم اینجا این چیزها را با امید می نویسم، امیدی که خودم می دانم چقدر بوی حرمان و تردید می دهد و من چه طور زنده اش می دارم، مغز ندارم، و نمی اندیشم!

این پست آقای بامدادی، شماره 3 این پست من باشد، یا شماره 1.

من با سیاه نمایی مخالفم، ولی از سفیدنمایی و پاکنمایی فعلی حالم بهم می خورد.